سفرنامه
دوشنبه صبح خیلی اتفاقی با بابا تصمیم گرفتیم چند روزی به اردبیل، خونه عمه ناهید بریم. در ابتدا تصمیم داشتیم شب دوشنبه راه بیوفتیم بهمین دلیل همه وسایلمون رو آماده کردیم، ولی به خاطر اینکه خیلی خسته بودیم و خوابمون میومد تصمیم گرفتیم فردا صبح زود راه بیوفتیم. بابایی ساعت 5 صبح بیدار شد و من رو هم بیدار کرد. همه وسایل رو توی ماشین گذاشتیم و ساعت 6 صبح راه افتادیم. هوا خیلی خوب بود و باد خنکی میوزید. از اونجائیکه صبحانه نخورده بودیم، برای شما شیر و کیک برداشته بودم تا وقتی بیدار شدی گرسنه نمونی. توی ماشین هم برات آجیل و بیسکویت گذاشته بودم تا هروقت خواستی بهت بدم. عاش...




