آروشاآروشا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آرشینآرشین، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

مادرانه ای برای دخترم

سفرنامه

         دوشنبه صبح خیلی اتفاقی با بابا تصمیم گرفتیم چند روزی به اردبیل، خونه عمه ناهید بریم. در ابتدا تصمیم داشتیم شب دوشنبه راه بیوفتیم بهمین دلیل همه وسایلمون رو آماده کردیم، ولی به خاطر اینکه خیلی خسته بودیم و خوابمون میومد تصمیم گرفتیم فردا صبح زود راه بیوفتیم. بابایی ساعت 5 صبح بیدار شد و من رو هم بیدار کرد. همه وسایل رو توی ماشین گذاشتیم و ساعت 6 صبح راه افتادیم.       هوا خیلی خوب بود و باد خنکی میوزید. از اونجائیکه صبحانه نخورده بودیم، برای شما شیر و کیک برداشته بودم تا وقتی بیدار شدی گرسنه نمونی. توی ماشین هم برات آجیل و بیسکویت گذاشته بودم تا هروقت خواستی بهت بدم. عاش...
9 تير 1393

این روزها

    دخترک نارنینم، هر روز که میگذره شیرین تر و بامزه تر از روز قبل میشی. این روزها با اون زبون بچه گونه ی شیرینت که اصلاً هم مفهوم نیست تلاش میکنی حرف بزنی و با تکون های دست و صورتت منظورت رو به ما برسونی. وقتی داری با هیجان برام حرف میزنی و چیزی رو تعریف میکنی، عاشق چشمهای گرد شده و لبهای بامزتم. من هم سرم رو به نشونه تایید تکون میدم و ازت میخوام تا بقیه داستانت رو برام تعریف کنی. عاشق تاب بازی هستی و خیلی بامزه تا تا ابازی (تاب تاب عباسی) رو به زبون بچه گونه خودت میخونی. عزیز دل مامان خیلی خواستنی و خوردنی شدی. خیلی وقتها دوست دارم بگیرمت توی بغلم و محکم فشارت بدم.       چند روز پیش برای خرید رنگ...
25 خرداد 1393

روستای بلوکان

     پنجشنبه به اتفاق باباجون و مامانی و خاله ها و دایی سهیل و خانواده گلشون راهی یکی از روستاهای زیبای استان قزوین به نام روستای بلوکان شدیم. دوست باباجون مارو به روستاشون دعوت کرده بودن. هوا بسیار تمیز و صاف بود. فقط  راه رسیدن به اونجا پر از پیچ و خم بود و همین باعث شد. توی راه کمی حالت بد بشه. اما خداروشکر خیلی زود خوب شدی. به اونجا که رسیدیم با استقبال گرم آقای حسینی و خانواده محترمشون به خونه پدری ایشون رفتیم. واقعاً روستای زیبایی بود. چسبیده به کوه های زاگرس با کلی باغ میوه و شالیکاری های برنج. بعد از صرف ناهار راهی باغ های اطراف شدیم و کلی از دیدن مناظر زیبای اونجا لذت بردیم. بعد از ظهر هم به همراه بابا به سم...
17 خرداد 1393

دوستت دارم

  من هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم که چه میکنی؟ پنجره اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم تنهاییت برای من.... غصه هایت برای من.... همه بغض ها و اشک هایت برای من.... بخند برایم بخند،آنقدر بلند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را... صدای همیشه خوب بودنت را....   دوستت دارم دخترم   به خاطر همه لحظه های نداشتنت، دلم گرفته، دلم برات تنگ شده.  دوست داشتم می تونستم بیشتر  کنارت باشم. نمیتونم از احساس واقعیم برات بگم چون نوشتنی نیست حس کردنیه. خیلی سعی میکنم بهش فکر نکنم ولی بعضی وقتها نمیشه، مثل امروز. فقط میخوام بدونی که خیلی دوستت  دارم. ...
5 خرداد 1393

آخر هفته ای که گذشت

     آخر هفته ای که گذشت به خاطر کلاس آموزشی که من و بابا داشتیم. مجبور شدیم شما رو به خونه باباجون و مامانی ببریم. ای کاش میشد فقط پنجشنبه کلاس داشتم، حداقل جمعه دیگه کلاس نداشتم و میتونستم بیشتر کنارت باشم. چهارشنبه بعدازظهر ابتدا به خونه آقا جون و عزیز جون رفتیم و شب رو در کنار اونها گذروندیم. آخر شب هم با بابایی اومدیم خونه باباجون. مامانی و خاله سوده برای خرید رفته بودن و هنوز به خونه برنگشته بودن. وقتی برگشتن دیدم وای ی ی کلی برای شما لباسهای خوشگل خریدن. از اونجایی که خیلی خسته شده بودی، توی ماشین خوابت رفته بود و نتونستیم اونها رو تنت کنیم. قرار شد مامانی بعداً لباسها رو تنت کنه و در صورتیکه کوچیک یا نامناسب بود ا...
4 خرداد 1393

آب بازی

    عزیز دل مامان، با خاله سمیرا و دختر خاله گلت آرمیتا جون قرار گذاشتیم تا برای اولین بار با شما به استخر بریم. خاله سمیرا هم دیروز ساعت 10 صبح دنبالمون اومد و با همدیگه به استخری که نزدیک خونمون بود رفتیم. وارد استخر که شدیم, آهنگ شادی پخش می شد که شما با شنیدن اون چشمات گرد شد و شروع کردی به قر دادن   قربون اون قر دادنت که دل آدم رو میبری. من هم با دیدن این صحنه هم خندم گرفت، هم کلی خوشحال شدم که خداروشکر از محیط اینجا خوشت اومده. با خاله سمیرا و آرمیتا جون به طرف استخر کودکان رفتیم. آب استخر خیلی گرم و مطبوع بود.     داخل آب که شدیم, اولش کمی خودت رو توی بغلم جمع کر...
2 خرداد 1393

خورشيد را مي دزدم

خورشيد را مي دزدم فقط براي تو ! ميگذارم توي جيبم تا فردا بزنم به موهايت فردا به تو مي گويم چقدر دوستت دارم ! فردا تو مي فهمي فردا تو هم مرا دوست خواهي داشت ، مي دانم ! آخ ... فردا ! راستي چرا فردا نمي شود؟ اين شب چقدر طول كشيده... چرا آفتاب نمي شود ؟ يكي نيست بگويد خورشيد كدام گوري رفته ؟ شل سيلور استاين  
31 ارديبهشت 1393

چکاب یکسالگی دختر گلم

   خانوم گلم دیروز برای چکاب یکسالگی و انجام آزمایش های لازم به آزمایشگاه رفتیم. اصلاً نمیدونم دادن آزمایش خون توی این سن درست یا نه! آخه آزمایش خون برای کوچولویی مثل شما واقعاً سخته.  با توجه به اینکه دکترت آزمایش رو نوشته و ما هم به ایشون اعتماد داریم. لازم دیدیم حتماً اون رو انجام بدیم.(اگه دست خودم باشه به هیچ وجه چنین جاهایی نمی برمت).    از اونجایی که من خودم هم باید آزمایش خون میدادم، اول خواهش کردم آزمایش خون من رو بگیرن، تا بتونم زمانیکه نوبت شما میرسه کنارت باشم. شما و بابایی به یه اتاق قشنگ و پر از عروسک رفتی و من هم بلافاصله بعد از اینکه آزمایشم تموم شد، اومدم پیشتون. وقتی اومدم تو اتاق شما روی...
28 ارديبهشت 1393